X
تبلیغات
چه آرزوی محالی است زیستن با تو......

چه آرزوی محالی است زیستن با تو......

قصه ما...(پست ثابت)
قصه از اینجا شروع شد!

 

از یه اتفاق ساده...

 

اتفاق تازه منی!

 

خدا هم اگر نخواست بیفتی٬ بیفت!

 

 

[ چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 ] [ 21:55 ] [ شکوه ] [ ]
عشق تو

شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد !

زیبا بود امّا...

شوخی بود !

حالا ....

تو بی تقصیری !

خدای تو هم بی تقصیر است !

من تاوان اشتباه خود را پس میدهم . . . !

تمام این تنهایی

تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » است .... 

[ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ] [ 14:12 ] [ شکوه ] [ ]

خـداحـافـظی بــوق و کـرنــا نمی خـواهـد

 

خــداحـافـظی دلـیــل ٬ بـحــث ٬ یــادگاری

 

بـوسـه ٬ نــفـریــن ٬ گـریــه

 

خــداحـافـظی واژه نـمی خـواهـد

 

خــداحـافـظی یـعـنــی

 

در را بــاز کــنی

 

و چـنــان کـــم شـوی از ایـن هـیــاهــو

 

که شــک کـنـنـد بــه چــشـم هـایـشـان

 

بــه خــاطـره هـایـشــان

 

بــه عـقـلـشــان

 

و ســـوال بــرشـان دارد

 

کـه بـه خــوابـی دیـده انـد تـو را تـنـهــا!؟

 

یـا تــوی سکانـســی از فیــلمـی فـرامــوش شـده!؟

 

خــداحـافـظی

 

خــداحـافـظ نـمی خـواهــد 

[ شنبه دوازدهم بهمن 1392 ] [ 10:8 ] [ شکوه ] [ ]

سراغ گریه‌های شبانه‌ام را از تو می گیرم

از تو که روزی صلابتم را به نرمی خریدی

از تو که احساس در من نهادی

از تو که در من مهربانی دمیدی

سراغ شبهای گمشده در تنهایی را

با فریاد در کوچه‌های شب

از تو می خواهم

از تو که بی کران

و بی نشان

و بی انتهایی،

من از صبح می ترسم

چرا که از شبهای غرق شده در تو

رهایم می کند،

من دل را به سکوت سپرده‌ام

من با سکوت زنده‌ام ...

[ جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 ] [ 12:12 ] [ شکوه ] [ ]

سلام به همه دوستان خوبم...


همه اونایی که تو این مدت که نبودم کلی برام پیام گذاشتن که کجایی؟


باور کنید همین نزدیکیها بودم اما دستان خسته ام یاری نمیکردند که حتی

پاسخی در خور ارادت و در شان شما داشته باشم...


بابت همه صبر و تحملتون توی این مدت و قبلش از همه تون سپاسگذارو یه

جورایی شرمنده بعضیها هستم...


همه تقریبا میدونید داستان این وبلاگ چی بوده و هست اما دیگه نمیخوام اون

داستان رو ادامه بدم چون من تازه یه زندگی جدید رو در تنهایی و خلوت

خودم شروع کردم.دنیایی که متعلق به خودمه و به التماس هیچ نگاهی برای

لمسش نخواهم رفت...

من تو زندگیم خیلی محتاط بودم و از خیلی چیزا پرهیز میکردم و از کنار

خیلیها سرسری رد میشدم و بسیار زندگی آرومی داشتم و همیشه منتظر

لطف خدا و اومدن کسی بودم که آرامش رو برام به ارمغان بیاره...



اما در یکی دو سال اخیر بزرگترین و بیشترین اشتباهات زندگیم رو


مرتکب شدم.تو همه شون مقصر نبودم و خیلیهاش پیش اومدن دیگه اما تو


یه چند تاییش اگر چه مقصر صد در صد نبودم اما عذر بدتر از گناهم

نمی آرم و میگم که مقصر بودم...و می پذیرم که نباید تو این سن ریسک

میکردم...


من به سختی از احساسی که در رابطه با___برام پیش اومد خودم رو


نجات دادم..میگم نجات چون یه چیزی بود که توش گیر کرده بودم و به


قول عمو مهدی بهش عادت کرده بودم درست مثل سگ دست آموزی که


اون به صاحبش و صاحبش به اون عادت میکنه و از بین رفتن یکی از


دو طرف برای دیگری خیلی سخته چون بهم وابسته شدن اما بعد از مدتی


به وضعیت جدیدم عادت میکنن...


من میخواستم عشق رو اینجوری تجربه کنم ولی سخت در اشتباه بودم به

زور که نمیشه خودت رو تو دل آدمی جا بدی که جا برای تو دیگه نیست


از بس که آدم اونجا جاشدن...به قولی باید عشق سراغت بیاد و تو رو


بخواد نه اینکه به زور حس عاشق شدن رو ایجاد کنی!



بعدشم فهمیدم که آدم میتونه هرکسی رو دوست داشته باشه و اصلا

اینجوری نیست که فکر کنی فقط باید و میتونی یه نفر رو دوست داشته

باشی...


مهم اینه که کسی رو به جا و به موقع و در حد لازم دوست داشته باشی تا


بتونی از دوست داشتنش لذت ببری نه تموم زندگیت رو هم ویرون کنه.


از امروز سعی میکنم خاطرات روزمره و یه سری تجربیات ریز و

درشتم رو اینجا بنویسم که به درد همه بخوره...


بعد از مدتها فکر میکنم دارم به زندگی عادی بر میگردم.


محتاج دعای همه تون هستم...تو رو خدا منو فراموش نکنید...



[ پنجشنبه سوم مرداد 1392 ] [ 11:23 ] [ شکوه ] [ ]
جادوی بی اثر
 

پر کن پیاله را،

کاین آب آتشین،

دیری است ره به حال خرابم نمی برد!

 

این جام ها- که در پی هم می شود تهی-

دریای آتش است که ریزم به کام خویش،

گرداب می رباید و، آبم نمی برد!

 

من، با سمند سرکش و جادوئی شراب،

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریزپا،

تا شهر یادها ...

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

 

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...!

 

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

 

در راه زندگی،

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی،

با اینکه ناله می کشم از دل که: آب ... آب...!

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

 

پر کن پیاله را...

[ پنجشنبه سوم مرداد 1392 ] [ 10:54 ] [ شکوه ] [ ]

دوستم بدار!

نه با تبسمی عاشقانه و هدیه ای به رسم تولد 

نه با نوشتن نامم در خاطراتت


و نه با ترسیم تصویرم بر دیوار اتاقت

دوستم بدار!


نه در نوازش نغمه ی گیتارم

و نه در غزل های بیقراری که بر دلم ذوق گفتن است


دوستم بدار همانگونه که هستم ...

[ دوشنبه بیستم خرداد 1392 ] [ 23:43 ] [ شکوه ] [ ]

سعی کردم که شود یار ز اغیار جدا


آن نشد عاقبت و من شدم از یار جدا


از من امروز جدا می‌شود آن یار عزیز


همچو جانی که شود از تن بیمار جدا


گر جدا مانم از او خون مرا خواهد ریخت


دل خون‌گشته جدا، دیدهٔ خون‌بار جدا


زیر دیوار سرایش تن کاهیدهٔ من


همچو کاهیست که افتاده ز دیوار جدا


من که یک بار به وصل تو رسیدم همه عمر


کی توانم که شوم از تو به یک بار جدا؟


دوستان، قیمت صحبت بشناسید، که چرخ


دوستان را ز هم انداخته بسیار جدا


غیر آن مه، که هلالی به وصالش نرسید


ما درین باغ ندیدم گلی از خار جدا...


[ یکشنبه پنجم خرداد 1392 ] [ 19:58 ] [ شکوه ] [ ]
آسوده باش، حالم خوب است

دلم می‌خواست بهتر از اینی که هست سخن می‌گفتم

وقتی که دور از همگان

بخواهی خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی

معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست



آسوده باش، حالم خوب است

فقط در حیرتم


که از چه هوای رفتن به جائی دور

هی دل بی‌قرارم را پیِ آن پرنده می‌خواند!

به خدا من کاری نکرده‌ام


فقط لای نامه‌هائی به ...


گلبرگ تازه‌ئی کنار می‌بوسمت جا نهاده و


بسیار گریسته‌ام...


[ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 20:24 ] [ شکوه ] [ ]
باید باور کنیم


تنهایی


تلخ ترین بلای بودن نیست،


چیزهای بدتری هم هست،


روزهای خسته‌ای


که در خلوت خانه پیر می شوی...


و سالهایی


که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.


تازه


تازه پی می بریم


که تنهایی


تلخ ترین بلای بودن نیست،


چیزهای بدتری هم هست:

دیر آمدن!

دیر آمدن!

[ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 22:51 ] [ شکوه ] [ ]